لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

بمان و عرصه ی بازی کن تو نیز جان مرا یک چند


بمان و عرصه‌ی بازی کن تو نیز جان مرا یک چند

که من به بازی دوران‌ها، به شیوه، صبر چمن دارم

 

محمد علی بهمنی



گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را


گفتم : بدوم تا تو همه فاصله‌ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را

 

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را

 

پر نقش‌تر از فرش دلم بافته‌ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

 

ما تلخی نه گفتن‌مان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها را

 

بگذار ببینم بر این جغد نشسته

یک‌ بار دگر پر زدن چلچله‌ها را

 

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله‌ها را

 

محمد علی بهمنی



با همه ی بی سر و سامانی ام


با همه‌ی بی‌سر و سامانی‌ام

باز به دنبال پرشانی‌ام

 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی‌ام

 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی توفانی‌ام

 

دل‌خوش گرمای کسی نیستم

آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

 

آمده‌ام با عطش سال‌ها

تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

 

ماهی‌ برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی‌ام

 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت

خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

 

حرف بزن، ابر مرا باز کن

دیر زمانی‌ست که بارانی‌ام

 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام

 

ها… به کجا می‌کشی‌ام خوب من ؟

ها… نکشانی به پشیمانی‌ام !

 

محمد علی بهمنی



من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم


من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

 

محمد علی بهمنی



من با غزلی قانعم و با غزلی شاد


من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

 

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه‌ی آباد

 

من حسرت پرواز ندارم به دل، آری

در من قفسی هست که می‌خواهدم آزاد

 

ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را

کش مردم آزاده بگویند مریزاد

 

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می‌جویی از این زاده‌ی اضداد ؟

 

می‌خواهم از این پس همه از عشق بگویم

یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

 

مگذار که دندان زده‌ی غم شود ای دوست

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

 

محمد علی بهمنی



دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی است


دل‌خوشم با غزلی تازه همینم کافی‌ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی‌ست

 

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو ؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی‌ست

 

گله‌ای نیست من و فاصله‌ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی‌ست

 

آسمانی تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی‌ست

 

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه‌ی شعر بچینم کافی‌ست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

که همین شوق، مرا خوب‌ترینم کافیست

 

محمدعلی بهمنی