لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

در طبیبان هیچ کس چون من بلند آوازه نیست


در طبیبان هیچ کس چون من بلند آوازه نیست

نسخه‌ی نسیانم از بس درد را گم می‌کنم

 

محمد سهرابی



میگذشت از در مسجد نفس آلوده سگی


می‌گذشت از در مسجد نفس آلوده سگی

گذر خویش ز کوی تو به یادم آمد

 

محمد سهرابی



چنین که تنگ گرفته است آن دهان بر ما


چنین که تنگ گرفته است آن دهان بر ما

لبی که قسمت ما می‌شود، لب گور است

 

محمد سهرابی



دوانده ما را هوای شوقت به رنگ رم کردن غزالی


دوانده ما را هوای شوقت به رنگ رم کردن غزالی

هلاک وصلم چنان که افتد به چشمه‌ای کوزه‌ای سفالی

 

بریده‌ای ناف آرزو را به تیغ دوری ز روز اول

کدام مطلب ؟ کجاست حاجت ؟ چه طرز دعوی و کو سؤالی ؟

 

بلوغ امکان به بندگانت دمیده از فیض خاص و عامت

چنان که در ساحت بلندت رسیده نقص مرا کمالی

 

به جز در آیینه‌ی مثالش ظرافت آن دهان که دارد ؟

کسی بدان لب نمی‌برد راه اگر نگوید سخن به سالی

 

شکست معنی، گداخت دفتر، گذشت جوهر، گسیخت مطلب

دو شیشه پر کن شراب و ما را ببر سوی خانه‌های خالی

 

بلوغ حسرت منم که اینجا قیامت روز حشر دارم

هزار کام از تو برگرفتم ولی نرفت از دلم ملالی

 

محمد سهرابی



بر برگ گل ز رشته ی تسبیح ژاله ها


بر برگ گل ز رشته‌ی تسبیح ژاله‌ها

خواندیم از کرامت باران، حواله‌ها

 

فردا که غیر حسن، شفیعی پدید نیست

ماییم و دست و دامن چشم غزاله‌ها

 

ای ماهی تلاطم وحدت، ادب بورز !

بشکن به افتخار قد موج، باله‌ها

 

توضیح وضع عالم امکان، همان دویی است

دایی نمی‌شوند از این حیث خاله‌ها

 

لب بر لب پیاله رساندن حکایت است

تا خط به خط عمل نکنی بر رساله‌ها

 

محمد سهرابی



شد مشرق پیاله از آفتاب روشن


شد مشرق پیاله، از آفتاب روشن

یارم قدح گرفته، چشم شراب روشن

 

بیچاره قاصد ما، مکتوب در بغل سوخت

از بس به نامه‌ی ما دادی جواب، روشن

 

عشق قدیمی ما در گریه شعله‌ور شد

کبریت کهنه‌ای را کردم در آب، روشن

 

محمد سهرابی



روزگار طفلی هر کس به بازی گشت طی


روزگار طفلی هر کس به بازی گشت طی

من هم از بالابلندی قامتش را خواستم

 

محمد سهرابی



تعلیم مسح سر چو به من می نمود شیخ


تعلیم مسح سر چو به من می‌نمود شیخ

برداشت از سرم به فقاهت کلاه را

 

محمد سهرابی



آیینه را نگاه تو دیوانه میکند


آیینه را نگاه تو دیوانه می‌کند

بدمست را عتاب تو میخانه می‌کند

 

از قابلیت تو لیاقت گرفت دل

شب پره را جمال تو پروانه می‌کند

 

سیل غریبه خانه‌ی ما را نمی‌برد

این آب جوشش از دل این خانه می‌کند

 

بالا نشست هر که به مردم امیر شد

دل ز امر دیده میل به جانانه می‌کند

 

سائل امانتی است که رد کردنش بد است

محتاج را کریم ز سر وا نمی‌کند

 

ارثی است از خلیل که افتاده دست ما

این معجزه که گریه‌ی مستانه می‌کند

 

مردم ز فهم نازک دلبر چه دیده‌اند ؟

زلف تو را حکایت ما شانه می‌کند

 

هر کس مرا به دوش بگیرد پس از ممات

تشییع چند بیت غریبانه می‌کند

 

محمد سهرابی



جز خویش مجو رغبت دیدار کس از ما


جز خویش مجو رغبت دیدار کس از ما

یا اینکه بگو هجر بگیرد نفس از ما

 

ما قافله‌ی پیرهن حسن تو هستیم

بو می‌شنوی جای صدای جرس از ما

 

یا امر کن از بال و پرم سرمه بگیرند

یا اینکه بشویند گناه قفس از ما

 

لطفی کن و دریاب مرا تا نفسی هست

زیرا اثر از ما نتوان یافت پس از ما

 

ما را هوس آن است که با مرگ برقصیم

کو تیغ تو تا کام برآرد هوس از ما

 

در محکمه‌ات نوبت و انصاف روا دار

اول تو ز ما جان بستان و سپس از ما

 

یک جلوه سفر کردن ما تا چمن از تو

چسبیدن دامان تو چون خار و خس از ما

 

محمد سهرابی



کس درد را به ناز تو کامل نمی کند


کس درد را به ناز تو کامل نمی‌کند

خار آزموده رغبت محمل نمی‌کند

 

این طفل را به چوب جدایی فلک نکن

کاو جز کتاب درد حمایل نمی‌کند

 

ماندن به راه وصل کم از طوف خانه نیست

حاجی همیشه طی منازل نمی‌کند

 

جز ما که مرگمان هنر رقص بسمل است

مقتول فکر شادی قاتل نمی‌کند

 

چون ما سزای جور و جفا با جفا مده

عاقل جدل به کرده‌ی جاهل نمی‌کند

 

بر مبطل نماز بیا و نماز کن

خون مرا نماز تو باطل نمی‌کند

 

تو جود خود نگه کن و بخل مرا مبین

حاتم نظر به کاسه‌ی سائل نمی‌کند

 

شه را مگر خرابی ما سوی ما کشد

غیر از خرابه گنج که منزل نمی‌کند

 

محمد سهرابی



خواهان تو هر قدر هنر داشته باشد


خواهان تو هر قدر هنر داشته باشد

اول قدم آن است جگر داشته باشد

 

جز گریه‌ی طفلانه ز من هیچ نیاید

دیوانه محال است خطر داشته باشد

 

با ما جگری هست که دست دگران نیست

از جرأت ما کیست خبر داشته باشد؟!

 

اینجا که حرام است پریدن ز لب بام

رحم است بر آن مرغ که پر داشته باشد

 

تیغ کرم تو بکند کار خودش را

هر چند گدای تو سپر داشته باشد

 

در فضل تو امید برای چه نبندم

جایی که شب امید سحر داشته باشد

 

چون شمع سحرگاه مرا کشته‌ی خود کن

حیف است که گریان تو سر داشته باشد

 

بگشای در سینه‌ی ما را به رخ خویش

شاید که دلم میل سفر داشته باشد

 

می‌گریم و امید که آن روز بیاید

بنیاد مرا سیل تو برداشته باشد

 

رحمت به گدایی که به غیر تو نزد روی

هر چند که خلق تو گهر داشته باشد

 

خورشید قیامت چه کند سوختگان را

در شعله کجا شعله اثر داشته باشد ؟

 

ما را سر این گریه به دوزخ نفروشند

حاشا که شرر هیزم تر داشته باشد

 

ما حوصله‌ی صف کشی حشر نداریم

باید که جنان درب دگر داشته باشد

 

ما را به صف حشر معطل نکن ای دوست

هر چند که خود قند و شکر داشته باشد

 

دانی ز چه رو زر طلبیدم ز در تو

چون وقت گدا قیمت زر داشته باشد

 

ما در تو گریزیم ز گرمای قیامت

مادر چو فراری ز پسر داشته باشد

 

جز گریه رهی نیست به سر منزل مقصود

هیهات که این خانه دو در داشته باشد

 

عدلش نرود زیر سؤال آن شه حاکم

گر چند نفر را به نظر داشته باشد

 

گفتی که بیایید ولی خلق نشستند

درد است که شه سائل کر داشته باش

 

محمد سهرابی