لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

بهار میگذرد برگ ریز خواهد شد


بهار می‌گذرد، برگ‌ریز خواهد شد

انار شاخه‌نشین، سینه‌خیز خواهد شد

 

به رسم كهنه‌ی سركوب سربلند‌ی‌هاست

كه سرو سر به فلک برده، میز خواهد شد

 

ولی كسی كه عزیز دل پدر باشد

به چاه هم كه بیفتد، عزیز خواهد شد

 

دلی كه می‌شكنی، زخم می‌زند روزی

شكسته‌های لب شیشه تیز خواهد شد

 

به ما صبوری حلوا شدن نیامده است

همین بس است كه غوره، مویز خواهد شد

 

دلم خوش است به درد دلی در این غوغا

به «آه» آینه‌ی ما تمیز خواهد شد

 

کوثر خدابین



حساب میبرم از کمترین نشان عتابش


حساب می‌برم از کمترین نشان عتابش

خدا گواه که می‌ترسم از حساب و کتابش

 

درست نیست که در پیش چشم جمع بگویم

چه کرده با دل من لحن سرد و خشک خطابش

 

خشونتی است سکوتش، علامتی است نگاهش

که ماشه را نکشیده ولی پر است خشابش

 

معلمی که ز ما هر چه دیده هیچ نگفته

علامتی زده در دفتر حضور و غیابش

 

دوباره هول و ولایی، دوباره بیم بلایی

که مردمان بلاکش ندیده‌اند به خوابش

 

چه حاجت است به توجیه، عذر خواه و رها شو

بهانه‌های پیاپی نمی‌کنند مجابش

 

بگو به عشق میانجی‌گری کند به شفاعت

بلور قند ببندد میانه‌ی شکرآبش

 

سمانه کهربائیان



ز قله رد شده افتاده در سرازیری


ز قله رد شده افتاده در سرازیری

جوان تازه رسیده به وادی پیری

 

که ایستاده و پرسیده از خودش ناگاه:

چقدر دربدری، اضطراب، درگیری ؟

 

تو آفتابه‌ی خرج لحیم خواهی شد

به افتضاحی یخچال‌های تعمیری

 

دل شکسته به سالم بدل نخواهد شد

نروید از پس دندان دائمی، شیری

 

گذشت دوره‌ی اندیشه‌های سودایی

پرید خلسه‌ی بی تابی اساطیری

 

پریدی از همه‌ی خواب‌های آینده

میان لحظه‌ی اکنون، ولی به این دیری

 

نترس زندگی‌ات مال توست، راحت باش

تو مرده‌ای و از این بیشتر نمی‌میری

 

سمانه کهربائیان



به چشم های من از قرار برگشته


به چشم‌های منِ از قرار برگشته

هوای گریه‌ی بی‌اختیار برگشته

 

بگو به آن مژه‌های سیاه رفته مگر

که بخت عاشق چشم‌انتظار برگشته ؟

 

منم همان که خودش را رسانده با امید

سر قرار تو و بی قرار برگشته

 

اسیر آهوی چشمت شده دل شیرم

پی شکار تو رفته، شکار برگشته

 

به حکم اهل دل این مرد را شهید بدان

اگر چه زنده از این کارزار برگشته

 

خوشم به این که از این عشق برنمی‌گردم

چه غم اگر ورق روزگار برگشته ؟

 

سجاد رشیدی پور



شب به هم گفتیم با هم تا ابد یاریم ما


شب به هم گفتیم : با هم تا ابد یاریم ما

صبح، روشن شد که روی دوش هم باریم ما

 

کم اگر بودیم، کمتر بود بی شک رنجمان

از چه می‌بالی چنین بر خود که «بسیاریم ما» ؟!

 

خواب بودیم آن زمان که جمعمان را آب برد

خواب می‌دیدیم بر جائیم و بیداریم ما

 

کوه غیرت را نخواهی یافت این جا بین ما

تلی از اجساد اگر خواهی بیا، داریم ما

 

شادی و آرامش و امنیت و لبخند را

از جهان عمری است با حسرت طلبکاریم ما

 

کعبه را گفتم : سیه پوشیدنت از بهر چیست ؟

گفت : از جهل همین امت عزاداریم ما

 

محمد رضا طاهری



رنج بزرگم زاده تنهایی ام بود


رنج بزرگم زاده‌ی تنهایی‌ام بود

تنهایی‌ام محصول بی‌پروایی‌ام بود

 

با هیچ کس روی زمین راحت نبودم

چون آسمان همسایه‌ی بالایی‌ام بود

 

دشمن‌تراش و تندخو و بی‌سیاست

اخلاق زشتم قاتل زیبایی‌ام بود

 

شب‌ها که از درد خرد خوابم نمی‌برد

اشکم دوا و ناله‌ام لالایی‌ام بود

 

تنها کسی که لحظه‌ای تنهام نگذاشت

تنهایی‌ام، تنهایی‌ام، تنهایی‌ام بود

 

محمد رضا طاهری



به دست لفظ به معنا شدن نمی گنجم


به دست لفظ به معنا شدن نمی‌گنجم

سکوت آهم و در صد سخن نمی‌گنجم

 

مدام در سفر از خویشتن به خویشتنم

هزار روحم و در یک بدن نمی‌گنجم

 

ضمیر مشترکم، آنچنان که خود پیداست

که در حصار تو و ما و من نمی‌گنجم

 

تن است شیشه و جان عطر و عمر شیشه‌ی عطر

چو عمر در قفس جان و تن نمی‌گنجم

 

ز شوق با تو یکی بودن آنچنان مستم

که در کنار تو در پیرهن نمی‌گنجم

 

به سر هوای تو می‌پرورم که مثل حباب

اگر چه هیچم، در خویشتن نمی‌گنجم

 

فاضل نظری



میخرامد غزلی تازه در اندیشه ما


می‌خرامد غزلی تازه در اندیشه‌ی ما

شاید آهوی تو رد می‌شود از بیشه‌ی ما

 

دانه‌ی سرخ اناریم و نگه داشته‌اند

دل چون سنگ تو را در دل چون شیشه‌ی ما

 

اگر از کشته‌ی خود نام و نشان می‌پرسی

عاشقی شیوه‌ی ما بود و جنون پیشه‌ی ما

 

سرنوشت تو هم ای عشق ! فراموشی بود

حک نمی‌کرد اگر نام تو را تیشه‌ی ما

 

ما دو سرویم، در آغوش هم افتاده به خاک

چشم بگشا که گره خورده به هم ریشه‌ی ما

 

فاضل نظری



این رقص موج زلف خروشنده تو نیست


این رقص موج زلف خروشنده‌ی تو نیست

این سیب سرخ ساختگی، خنده‌ی تو نیست

 

ای حسنت از تکلف آرایه بی نیاز

اغراق، صنعتی است که زیبنده‌ی تو نیست

 

در فکر دلبری ز من بینوا مباش

صیدی چنین حقیر، برازنده‌ی تو نیست

 

شب‌ها مه‌گرفته‌ی مرداب بخت من

ای ماه ! جای رقص درخشنده‌ی تو نیست

 

گمراهی مرا به حساب تو می‌نهند

این کسر شأن چشم فریبنده‌ی تو نیست

 

ای عمر ! چیستی که به هر حال عاقبت

جز حسرت گذشته در آینده‌ی تو نیست

 

فاضل نظری



شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی است


شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی است

که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی است

 

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند

همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی است

 

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب

که آبشارم و افتادنم تماشایی است

 

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد

که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی است

 

کنون اگر چه کویرم، هنوز در سر من

صدای پر زدن مرغ‌های دریایی است

 

فاضل نظری



درد عشقی کشیده ام که مپرس


درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

 

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

 

آن چنان در هوای خاک درش

می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

 

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده‌ام که مپرس

 

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی

لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

 

بی تو در کلبه‌ی گدایی خویش

رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

 

همچون حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده‌ام که مپرس

 

حافظ



دلم رمیده لولی وشی است شور انگیز


دلم رمیده‌ی لولی‌وشی است شورانگیز

دروغ‌وعده و قتال‌وضع و رنگ‌آمیز

 

فدای پیرهن چاک ماه‌رویان باد

هزار جامه‌ی تقوا و خرقه‌ی پرهیز

 

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

 

فرشته، عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

 

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

 

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دست‌آویز

 

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش وز قضا مگریز

 

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 

حافظ



گاهی به شهر و گاه به صحرا گریستم


گاهی به شهر و گاه به صحرا گریستم

هر جا که گفت این دل شیدا گریستم

 

یا رب چه چشمه‌ای است محبت که من از آن

یک قطره آب خوردم و دریا گریستم ؟

 

تقریب عمده تا نبود گریه کی کنم ؟

خون شد هزار بار دلم تا گریستم

 

پیش تو گریه کردم و بی آبرو شدم

گریم به حال خود که چه بیجا گریستم

 

با من کسی شریک غم از بی کسی نشد

در گوشه‌ای نشستم و تنها گریستم

 

امشب ز گریه در جگرم نم نمانده است

خون وام کردم از همه اعضا گریستم

 

ایام عمر را گذراندم به آه و اشک

امروز ناله کردم و فردا گریستم

 

قطع امید کرده ز هر باب عاقبت

خون همچو زخم بر در دل‌ها گریستم

 

خالی نماند کوچه‌ای از سیل اشک من

چون ابر در هوای تو رسوا گریستم

 

طوفان نوح تازه شد از آب دیده‌ام

با آن که در غمت به مدارا گریستم

 

یک قطره خون نماند کنون در بدن مرا

واقف دل و جگر همه یک جا گریستم

 

واقف لاهوری



به روی سیل گشادیم راه خانه خویش


به روی سیل گشادیم راه خانه‌ی خویش

به دست برق سپردیم آشیانه‌ی خویش

 

مرا چه حد که زنم بوسه آستین تو را ؟

همین قدر تو مرانم ز آستانه‌ی خویش

 

به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را

به دست خویش که آتش زند به خانه‌ی خویش ؟

 

مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا

به ناله‌ی سحر و گریه‌ی شبانه‌ی خویش

 

ز رشک تا که هلاکم کند، به دامن غیر

چو گل نهد سر و مستی کند بهانه‌ی خویش

 

فریب خال لبش خوردم و ندانستم

که دام کرده نهان در قفای دانه‌ی خویش

 

رهی به ناله دهی چند دردسر ما را ؟

بمیر از غم و کوتاه کن فسانه‌ی خویش

 

رهی معیری



چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم


چو گل ز دست تو جیب دریده‌ای دارم

چو لاله دامن در خون کشیده‌ای دارم

 

به حفظ جان بلادیده سعی من بی جاست

که پاس خرمن آفت رسیده‌ای دارم

 

نسیم عیش، کجا بشکفد بهار مرا ؟

که همچو لاله دل داغ‌دیده‌ای دارم

 

مرا ز مردم نا اهل چشم مردمی است

امید میوه ز شاخ بریده‌ای دارم

 

کجاست عشق جگرسوز اضطراب انگیز ؟

که من به سینه دل آرمیده‌ای دارم

 

صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع

شرار آهی و خوناب دیده‌ای دارم

 

مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق ؟

که چون رهی دل از خود رمیده‌ای دارم

 

رهی معیری