لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

عاشقی چیست مبتلا بودن


عاشقی چیست مبتلا بودن

با غم و محنت آشنا بودن

 

سپر خنجر بلا گشتن

هدف ناوک قضا بودن

 

بند معشوق چون ببستت پای

از همه بندها جدا بودن

 

زیر بار بلای او همه عمر

چون سر زلف او دو تا بودن

 

آفتاب رخش چو رخ بنمود

پیش او ذرهٔ هوا بودن

 

به همه محنتی رضا دادن

وز همه دولتی جدا بودن

 

گر لگدکوب صد جفا باشی

همچنان بر سر وفا بودن

 

عشق اگر استخوانت آس کند

سنگ زیرین آسیا بودن

 

انوری



چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی


چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

 

به‌سان سبزه پریشان سرگذشت شبم

نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

 

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات

که بر مراد دل بی‌قرار من باشی

 

تو را به آینه‌داران چه التفات بود

چنین که شیفتهٔ حسن خویشتن باشی

 

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی

 

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

 

ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند

به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی

 

خموش سایه که فریاد بلبل از خامیست

چو شمع سوخته آن به که بی‌سخن باشی

 

هوشنگ ابتهاج



ای خسته بی قرار چونی ؟


ای خسته‌ی بی‌قرار چونی؟

بی مونس و غمگسار چونی؟

 

یاران چه شدند و دوستداران

بی یار در این دیار چونی؟

 

رفت آن که طبیب خستگان بود

با درد دل فگار چونی؟

 

در گریه نمک نمانده دیگر

ای سینه‌ی داغدار چونی؟

 

گردی نرسیده از ره یار

ای دیده‌ی انتظار چونی؟

 

ای مرغ قفس ترانه‌ات کو؟

بی برگ در این بهار چونی؟

 

چون شمع، حزین در آتش دل

با دیده‌ی اشکبار چونی؟

 

حزین لاهیجی



تو را با غیر میبینم صدایم در نمی آید


تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید

دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید

 

نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم

تحمل می‌رود اما شب غم سر نمی‌آید

 

توانم وصف مرگ جور و صد دشوار‌تر ز آن، لیک

چه گویم جور هجرت ؟ چون به گفتن در نمی‌آید

 

چه سود از شرح این دیوانگی‌ها، بی‌قراری‌ها ؟

تو مه بی‌مهری و حرف منت باور نمی‌آید

 

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی‌آید

 

دلم در دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی‌آید ؟

 

مهدی اخوان ثالث



زاهدان خواهند اسیر دام تزویرم کنند


زاهدان خواهند اسیر دام تزویرم کنند

من نه آن صیدم که با این دام نخجیرم کنند

 

حرف مفتی پیش من جز حرف مفتی بیش نیست

فاش گویم هر چه می‌خواهند تکفیرم کنند

 

با فقیهان دارم آهنگ جدل ترسم ز آنک

چون که در منطق فرو مانند تعذیرم کنند

 

هیچ ندهم گوش هرگز بر فسون واعظان

چون نیم احمق که تا این قوم تسخیرم کنند

 

ناصحان غیر مشفق ز آن کشندم سوی شیخ

تا بدین تقریب دور از حضرت پیرم کنند

 

آیتی از عشقم و فارغ ز کفر و دین ولی

کافر و مسلم به میل خویش تفسیرم کنند

 

در بهای ساغری بخشم متاع کفر و دین

گر چه یاران منع از این اسراف و تبذیرم کنند

 

شورها دارم به سر فرخ که گر عنوان کنم

ابلهان دیوانه خوانند و به زنجیرم کنند

 

فرخ خراسانی



تا حال منت خبر نباشد


تا حال منت خبر نباشد

در کار منت نظر نباشد

 

تا قوت صبر بود کردیم

دیگر چه کنیم اگر نباشد

 

آیین وفا و مهربانی

در شهر شما مگر نباشد

 

گویند نظر چرا نبستی

تا مشغله و خطر نباشد

 

ای خواجه برو که جهد انسان

با تیر قضا سپر نباشد

 

این شور که در سر است ما را

وقتی برود که سر نباشد

 

بیچاره کجا رود گرفتار

کز کوی تو ره به در نباشد

 

چون روی تو دلفریب و دلبند

در روی زمین دگر نباشد

 

در پارس چنین نمک ندیدم

در مصر چنین شکر نباشد

 

گر حکم کنی به جان سعدی

جان از تو عزیزتر نباشد

 

سعدی



ترسم که اشک در غم ما پرده در شود


ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

 

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

 

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

 

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

 

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

 

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه‌ی او خاک در شود

 

حافظ چو نافه‌ی سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

حافظ



دل از من برد و روی از من نهان کرد


دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

 

شب تنهایی‌ام در قصد جان بود

خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

 

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

 

که را گویم که با این درد جان سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

 

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد

 

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

 

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

 

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابروکمان کرد

 

 

حافظ



آب حیات من است خاک سر کوی دوست


آب حیات من است خاک سر کوی دوست

گر دو جهان خرمی است ما و غم روی دوست

 

ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار

فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

 

دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا

گوش من و تا به حشر حلقه‌ی هندوی دوست

 

داروی مشتاق چیست ؟ زهر ز دست نگار

مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست

 

گر متفرق کنند خاک من اندر جهان

باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست

 

گر شب هجرش مرا تاختن آرد اجل

روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست

 

هر غزلم نامه‌ای است شرح غم عشق یار

نامه نبشتن چه سود چون نرسد سوی دوست ؟

 

لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحر گیر

سحر نخواهد خرید غمزه‌ی جادوی دوست

 

سعدی



روزگاری است که سودازده روی توام


روزگاری است که سودازده‌ی روی توام

خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام

 

به دو چشم تو که شوریده‌تر از بخت من است

که به روی تو من آشفته‌تر از موی توام

 

نقدِ هر عمر که در کیسه‌ی پندارم بود

کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام

 

همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت

محرمی نیست که آرد خبری سوی توام

 

دست مرگم نکَند میخ سراپرده‌ی عمر

گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام

 

عاشق از تیر اجل روی نگرداند و من

لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام

 

گر بخوانی و برانی به چه خواهم برگشت

که گرم تیغ زنی بنده‌ی بازوی توام

 

لاجرم خلق جهانند مرید سخنم

که ریاضت‌کش محراب دو ابروی توام

 

سعدی از پرده‌ی عشاق چه خوش می‌گوید

تُرک من پرده برانداز که هندوی توام

 

سعدی



من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را


من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

 

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم این چنین بی دست و پا خود را

 

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

 

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بی‌وفا خود را

 

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

 

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

 

وحشی بافقی



صد حیف از محبت بیش از قیاس ما


صد حیف از محبت بیش از قیاس ما

با بی‌وفای حق وفا ناشناس ما

 

بودی به راه سیل بسی به که راه او

طرح بنای عشق محبت اساس ما

 

عیبش کنند ناگه و باشد به جای خویش

گو دور دار اطلس خویش از پلاس ما

 

ما را به دست رشک مده خود بکش به جور

این است از مروت تو التماس ما

 

کفران نعمتش سبب قطع وصل شد

زینش بتر سزاست دل ناسپاس ما

 

ترسم که نایدش به نظر بند پاره نیز

دارد اگر نگاه تو زینگونه پاس ما

 

وحشی از این عزا به در آییم تا به کی

باشد کهن پلاس مصیبت لباس ما

 

وحشی بافقی



هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی


هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آن که دارد با دلبری وصالی

 

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید؟

چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

 

خرم تنی که محبوب از در فرازش آید

چون رزق نیک‌بختان بی محنت سوالی

 

همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه

با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی

 

دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد؟

کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی

 

بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالی

وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی

 

اول که گوی بردی من بودمی به دانش

گر سودمند بودی بی دولت احتیالی

 

سال وصال با او یک روز بود گویی

و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی

 

ایام را به ماهی یک شب هلال باشد

وان ماه دلستان را هر ابرویی هلالی

 

صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی

سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

 

سعدی



بیا بدر کفنم را


بیا بدر کفنم را

که خسته کرده تنم را

 

ببین که سوخته داغی

بدن بدن بدنم را

 

بگو که بغض گرفته

گلوی دم زدنم را

 

صدای من شو و بشکن

سکوت شب شکنم را

 

که شاهدی و شنیدی

به هر دری زدنم را

 

تو زنده‌ای که بگویی

نگفته‌ی سخنم را

 

هنوز بوی تو دارد

چو بو کنی دهنم را

 

ببین سیاهی گیسم

بگو شکن شکنم را

 

عاطفه طیه



دعوی عشق ز هر بلهوسی می آید


دعوی عشق ز هر بلهوسی می‌آید

دست بر سر زدن از هر مگسی می‌آید

 

اوست غواص که گوهر به کف آرد ورنه

سیر این بحر ز هر خار و خسی می‌آید

 

از دل خسته‌ی من گر خبری می‌گیری

برسان آینه را تا نفسی می‌آید

 

چه شتاب است که ایام بهاران دارد

که ز هر غنچه صدای جرسی می‌آید

 

زاهد از صید دل عام نشاطی دارد

عنکبوتی ز شکار مگسی می‌آید

 

ای سپند از لب خود مهر خموشی بردار

که عجب آتش فریادرسی می‌آید

 

صائب این آن غزل حافظ شیرین‌سخن است

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

 

صائب تبریزی