لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

گفتم که با فراق مدارا کنم نشد


گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد

یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد

 

در شعر شاعران همه گشتم که مصرعی

در شأن چشم‌های تو پیدا کنم، نشد

 

گفتند عاشق که شدی ؟ گریه‌ام گرفت

می‌خواستم بخندم و حاشا کنم، نشد

 

بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را

از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد

 

شاعر شدم که با قلم ساحرانه‌ام

در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد

 

سجاد سامانی



دل دیوانه ام با دیدن بیگانه می لرزد


دل دیوانه‌ام با دیدن بیگانه می‌لرزد

چه با بیگانه می‌گویی ؟ دل دیوانه می‌لرزد

 

توان گریه‌ی آرام در ابر بهاری نیست

اگر از های های گریه‌هایم شانه می‌لرزد

 

برای دیدنم ای کاش در قلب تو شوقی بود

که حتی شمع هم با دیدن پروانه می‌لرزد

 

فرو می‌ریزد ایمان مرا موی پریشانی

که گاهی با نسیم کوچکی ویرانه می‌لرزد

 

تو را می‌بیند و در دست زاهد رشته‌ی تسبیح

تو را می‌بینم و در دست من پیمانه می‌لرزد

 

سجاد سامانی



با من درد آشنا ناآشنایی بیش از این


با من دردآشنا، ناآشنایی بیش از این ؟

ای وفادار رقیبان، بی‌وفایی بیش از این ؟

 

گرم احساس منی، سرگرم یاد دیگران

من کجا از وصل خشنودم، جدایی بیش از این ؟

 

موجی و بر تکه سنگی خرد، سیلی می‌زنی

با به خاک افتادگان، زورآزمایی بیش از این ؟

 

زاهد دل‌سنگ را از گوشه‌ی محراب خود

ساکن میخانه کردی، دلربایی بیش از این ؟

 

پیش از این زنجیر صدها غم به پایم بسته بود

حال، تنها بنده‌ی عشم، رهایی بیش از این ؟

 

سجاد سامانی



به رغم سر به هوا بودنم زمینگیرم


به رغم سر به هوا بودنم زمینگیرم

به سر، هوای تو دارم از زمین سیرم

 

دلم شبیه درخت آن چنان پر از مهر است

که سایه از سر هیزم‌شکن نمی‌گیرم

 

که‌ام ؟ مبارز سستی که در میانه‌ی جنگ

به دست دشمنم افتاده است شمشیرم

 

به چاره‌سازی من اعتنا مکن، من نیز

یکی از آن همه بازیچه‌های تقدیرم

 

بهار، بی تو رسیده است و من چو مشتی برف

اگر چه فصل شکوفایی است، می‌میرم

 

سجاد سامانی



یارای گریه نیست به آهی بسنده کن


یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن

آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن

 

درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند ؟

ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن

 

دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد

از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن

 

سرمستی صواب اگر کارساز نیست

گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن

 

اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند

تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

 

سجاد سامانی



تا زمانی که جهان را قفسی میدانم


تا زمانی که جهان را قفسی می‌دانم

هر کجا پر بزنم طوطی بازرگانم

 

گریه‌ام باعث خرسندی دنیاست، چو ابر

همه خندان‌لب از اینند که من گریانم

 

حاضرم در عوض دست کشیدن ز بهشت

بوی پیراهن یوسف بدهد دستانم

 

دوستان هیچ نکردند و رسیدند به تو

من به دنبال تو می‌گردم و سرگردانم

 

زهد ورزیدم و غافل که عوض خواهم کرد

تاری از موی تو را با همه‌ی ایمانم

 

سجاد سامانی



کافر به چشم های تو باور می آورد


کافر به چشم‌های تو باور می‌آورد

آن چشم‌ها که آه مرا بر می‌آورد

 

من در پی تو هستم و مردم پی بهشت

ایمان شهر، کفر مرا در می‌آورد

 

عطر تو خوش‌تر است از آن عطرها که باد

از سوی باغ‌های معطر می‌آورد

 

آتش بزن به خاطره‌هایی که در قفس

پرواز را به یاد کبوتر می‌آورد

 

عاشق شدم، که تلخی ایام سرنوشت

بی‌شور عشق، حوصله را سر می‌آورد

 

سجاد سامانی



مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت است


مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت است

بمان ! که مهر تو از سینه راندنش سخت است

 

چگونه دل نسپاری به دیگران ؟ که دلت

کبوتری است که یک جا نشاندنش سخت است

 

چه حال و روز غریبی که قلب عاشق من

اسیر کردنش آسان، رهاندنش سخت است

 

زبان حال دلم را کسی نمی‌فهمد

کتیبه‌های ترک خورده خواندنش سخت است

 

هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام

حدیث شوق به پایان رساندنش سخت است

 

سجاد سامانی



چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد


چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد

من همانم که پسندید و پسندیده نشد

 

یاد لب‌های تو افتادم و با خود گفتم :

غنچه‌ای بود که گل کرد ولی چیده نشد

 

من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی

چه بسا طعنه زدن‌های تو بخشیده نشد

 

ای که مهرت نرسیده است به من، باور کن

هیچ کس قدر من از قهر تو رنجیده نشد

 

عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند

سعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشد

 

سجاد سامانی



من آشنای کویرم تو اهل بارانی


من آشنای کویرم، تو اهل بارانی

چه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌دانی ؟

 

مرا نگاه ! که چشم از تو برنمی‌دارم

تو را نگاه ! که از دیدنم گریزانی

 

من از غم تو غزل می‌سرایم و آن را

تو عاشقانه به گوش رقیب می‌خوانی

 

هزار باغ گل از دامن تو می‌روید

به هر کجا بروی باز در گلستانی

 

قیاس یک به یک شهر با تو آسان نیست

که بهتر از همگان است ؟ بهتر از آنی

 

سجاد سامانی



به رسم صبر باید مرد آهش را نگه دارد


به رسم صبر ، باید مرد آهش را نگه دارد

اگر مرد است ، بغض گاهگاهش را نگه دارد

 

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر

مسلمانی كه می‌خواهد نگاهش را نگه دارد

 

عصای دست من عشق است ، عقل سنگدل بگذار

كه این دیوانه تنها تكیه‌گاهش را نگه دارد

 

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم

خدا دلبستگان رو سیاهش را نگه دارد

 

دلم را چشم‌هایش تیر باران كرد‌ ، تسلیمم

بگویید آن كمان ابرو سپاهش را نگه دارد

 

سجاد سامانی



هیچ دانایی فریب چشم هایت را نخورد


هیچ دانایی فریب چشم‌هایت را نخورد

عاقبت کاری به دستم می‌دهد نادانی‌ام

 

سجاد سامانی



خنده ی خشکی به لب دارم ولی بارانی ام


خنده‌ی خشکی به لب دارم ولی بارانی‌ام

ظاهری آرام دارد باطن طوفانی‌ام

 

مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می‌کنند

خود ولی در دست‌های دیگران زندانی‌ام

 

بس که دنبال تو گشتم، شهره‌ی عالم شدم

سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانی‌ام

 

می‌زند لبخند بر چشمان اشک‌آلود شمع

هر که باشد باخبر از گریه‌ی پنهانی‌ام

 

هیچ دانایی فریب چشم‌هایت را نخورد

عاقبت کاری به دستم می‌دهد نادانی‌ام

 

سجاد سامانی



اندوه جهان چیست ؟ تویی داغ یگانه


اندوه جهان چیست ؟ تویی داغ یگانه

دلسوختگان را چه به اندوه زمانه ؟

 

بر شانه بیفشان و مزن شانه به مویت

بگذار حسادت بکند شانه به شانه

 

زخم تبرت مانده ولی جای شکایت

شادم که نگه داشته‌ام از تو نشانه

 

از عشق چرا چشم بپوشم که ندارد

این تازه مسلمان شده با کفر میانه

 

بهتر که سرودی نسراییم و نخوانیم

سخت است غم عشق درآید به ترانه

 

سجاد سامانی



سرد بودن با مرا دیوار یادت داده است


سرد بودن با مرا دیوار یادت داده است

نارفیق بی‌مروت، کار یادت داده است

 

توبه‌ات از روزهایم عشقبازی را گرفت

آه از آن زاهد که استغفار یادت داده است

 

دوستت دارم ولی با دوستانت دشمنی

گردش دنیا فقط آزار یادت داده است

 

عطر موهایت قرار از شهر می‌گیرد بگو

دل ربودن را کدام عطار یادت داده است ؟

 

عهد با من بستی و از یاد بردی، روزگار

از وفاداری همین مقدار یادت داده است

 

سجاد سامانی