لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

دیدار یار از لب بامی مرا بس است


دیدار یار از لب بامی مرا بس است

زان مه جبین تجلی عامی مرا بس است

 

حشر ِ مرا چرا به قیامت فکنده‌ای ؟

از سرو قامت تو قیامی مرا بس است

 

کو بخت آن که نامه نویسی برای من ؟

یاد آوری اگر به پیامی مرا بس است

 

راهم کجا به خلوت خاص تو می‌فتد ؟

در بار عام حکم سلامی مرا بس است

 

از بهر صید ِ من به کمند احتیاج نیست

از زلف یار حلقه‌ی دامی مرا بس است

 

نامت به نام خویش کنم نقش در نگین

یعنی که از وصال تو نامی مرا بس است

 

باید برای پختن سودا بهانه‌ای

واقف، ز یار وعده‌ی خامی مرا بس است

 

واقف لاهوری



اتفاقم به سر کوی کسی افتادست


اتفاقم به سر کوی کسی افتادست

که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست

 

خبر ما برسانید به مرغان چمن

که هم آواز شما در قفسی افتادست

 

به دلارام بگو ای نفس باد سحر

کار ما همچو سحر با نفسی افتادست

 

بند بر پای تحمل چه کند گر نکند

انگبین است که در وی مگسی افتادست

 

هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند

مگر آن کس که به دام هوسی افتادست

 

سعدیا حال پراکنده‌ی گوی آن داند

که همه عمر به چوگان کسی افتادست

 

سعدی



لا ابالی چه کند دفتر دانایی را


لاابالی چه کند دفتر دانایی را

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

 

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

نتواند که کند عشق و شکیبایی را

 

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

ور نبیند چه بود فایده بینایی را

 

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست

یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را

 

همه دانند که من سبزه‌ی خط دارم دوست

نه چو دیگر حیوان سبزه‌ی صحرایی را

 

من همان روز دل و صبر به یغما دادم

که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

 

سرو بگذار که قدی و قیامی دارد

گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

 

گر برانی نرود ور برود بازآید

ناگزیر است مگس دکه‌ی حلوایی را

 

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس

حد همین است سخندانی و زیبایی را

 

سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت

یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

 

سعدی



قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود


قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود

 

من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم

هیچ لایق‌ترم از حلقه‌ی زنجیر نبود

 

یا رب این آینه‌ی حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

 

سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

 

نازنین‌تر ز قدت در چمن ناز نرست

خوش‌تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

 

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش بجز ناله‌ی شبگیر نبود

 

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

 

آیتی بد ز عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

 

حافظ



خوش آن که به رویت نظری داشته باشد


خوش آن که به رویت نظری داشته باشد

یا از سر کویت گذری داشته باشد

 

او را به جفا این همه بد نام مسازید

شاید که وفا هم قدری داشته باشد

 

ناصح چه دهی پند که از دیدن خوبان

من صبر ندارم دگری داشته باشد ؟

 

لب تشنه‌ی تیغم نخورم آب بقا را

ترسم به مزاجم ضرری داشته باشد

 

در هر قدمی همچو جرس زار بنالد

آن کس که چو دل همسفری داشته باشد

 

تا صبح شدن تاب ندارم، چه کنم ؟ آه

گیرم شب هجران سحری داشته باشد

 

خوبان نکنند این همه بیداد به عاشق

این شهر اگر دادگری داشته باشد

 

آن شوخ به شمشیر ستم آب ز(….) داد

از تشنگی من خبری داشته باشد

 

از داغ ستم تجربه‌ی غیر مفرمای

او کیست که چون من جگری داشته باشد

 

بارد به سرش، سنگ ز دیوار و ز در نیز

با سنگ‌دلان هر که سری داشته باشد

 

واقف لاهوری



بهار آمد ز خویش و آشنا بیگانه خواهم شد


بهار آمد، ز خویش و آشنا بیگانه خواهم شد

که گل بوی تو خواهد داد و من دیوانه خواهم شد

 

نخواهم از سرم سودای گیسوی بتان رفتن

خدا ناخواسته گر چوب گردم شانه خواهم شد

 

شراب صاف گر پیر مغان دارد دریغ از من

قناعت پیشه‌ام، دردی‌کش میخانه خواهم شد

 

چه مشکل‌ها به خود آسان پسندیدم، نمی‌دانم

که خواهم شد پسند خاطر او یا نخواهم شد

 

به امیدی که بوسم لعل یار می گساری را

شوم چون خاک و خاکم گل شود، پیمانه خواهم شد

 

زلیخا دید چون در خواب یوسف را، نهان می‌گفت

کزین خوابی که دیدم عاقبت افسانه خواهم شد

 

نه‌ای دیوانه چون من، ای نصیحت گو مگو پندم

گمان داری که از پند تو من فرزانه خواهم شد ؟

 

ز یک لطفی که فرمودی به خود همسایه‌‌ام کردی

امیدم هست کز لطف دگر هم‌خانه خواهم شد

 

مآل من خدا داند ولی در شانه می‌بینم

که از زنجیر گیسوی کسی دیوانه خواهم شد

 

شدی چون شمع بزم غیر، دل واسوخت از عشقت

نخواهم کرد رو سوی تو گر پروانه خواهم شد

 

هوای شاهی‌ام واقف ز جا کی می‌برد لیکن

به تقریب گدایی بر در جانانه خواهم شد

 

واقف لاهوری



من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی


من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

 

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

 

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سری است خدایی

 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه‌ی کوچک ننمایی

 

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

 

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

 

روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه‌ی مایی

 

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی

 

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

سعدی



ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود


ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

 

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

 

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

 

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

 

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

 

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می‌رود

 

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

 

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

 

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

 

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

 

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

 

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمی‌آرم جفا کار از فغانم می‌رود

 

سعدی



هر که دلارام دید از دلش آرام رفت


هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که درین دام رفت

 

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیم

پرده برانداختی، کار به اتمام رفت

 

ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت ؟

سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت ؟

 

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق

خرمن خاصان بسوخت، خانگه عام رفت

 

عارف مجموع را در پس دیوار صبر

طاقت صبرش نبود، ننگ شد و نام رفت

 

گر به همه عمر خویش، با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت

 

هر که هوایی نپخت، یا به فراقی نسوخت

آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

 

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان

راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

 

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی

می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

 

سعدی



شب دراز به امید صبح بیدارم


شب دراز به امید صبح بیدارم

مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم

 

عجب که بیخ محبت نمی‌دهد بارم

که بر وی این همه باران شوق می‌بارم

 

از آستانه‌ی خدمت نمی‌توانم رفت

اگر به منزل قربت نمی‌دهی بارم

 

به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی

بیا و زنده‌ی جاوید کن دگر بارم

 

چه روزها به شب آورده‌ام درین امید

که با وجود عزیزت شبی به روز آرم

 

چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی

چه کرده‌ام که به هجران تو سزاوارم

 

هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

هنوز با همه بی‌مهریت طلبکارم

 

من از حکایت عشق تو بس کنم، هیهات

مگر اجل که ببندد زبان گفتارم

 

هنوز قصه‌ی هجران و داستان فراق

به سر نرفت و به پایان رسید طومارم

 

اگر تو عمر درین ماجرا کنی سعدی

حدیث عشق به پایان رسد نپندارم

 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

یکی تمام بود مطلع بر اسرارم

 

سعدی



شورش بلبلان سحر باشد


شورش بلبلان سحر باشد

خفته از صبح بی‌خبر باشد

 

تیر باران عشق خوبان را

دل شوریدگان سپر باشد

 

عاشقان کشتگان معشوقند

هر که زنده است در خطر باشد

 

همه عالم جمال طلعت اوست

تا که را چشم این نظر باشد

 

کس ندانم که دل بدو ندهد

مگر آن کس که بی‌بصر باشد

 

آدمی را که خارکی در پای

نرود، طرفه جانور باشد

 

گو ترش‌روی باش و تلخ‌سخن

زهر شیرین‌لبان شکر باشد

 

عاقلان از بلا بپرهیزند

مذهب عاشقان دگر باشد

 

پای رفتن نماند سعدی را

مرغ عاشق بریده پر باشد

 

سعدی



خوشا دلی که مدامش پی نظر نرود


خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

 

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

 

سواد دیده‌ی غمدیده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

 

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

 

دلا مباش چنین هرزه گرد و هر جایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

 

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود

 

من گدا هوس سرو قامتی دارم

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

 

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود

 

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

 

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

 

بیار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود

 

حافظ



هشيار کسي بايد کز عشق بپرهيزد


هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

 

آن کس که دلی دارد آراسته‌ی معنی

گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد

 

گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد

ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد

 

آخر نه منم تنها در بادیه‌ی سودا

عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد

 

بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت

بی‌مایه زبون باشد هر چند که بستیزد

 

فضل است اگرم خوانی عدل است اگرم رانی

قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد

 

تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم

جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد

 

سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز

ور روی بگردانی در دامنت آویزد

 

سعدی



ز خار زار تعلق کشیده دامان باش


ز خار زار تعلق کشیده دامان باش

به هر چه می‌کشدت دل، ازان گریزان باش

 

قد نهال، خم از بار منت ثمرست

ثمر قبول مکن، سرو این گلستان باش

 

درین دو هفته که چون گل درین گلستانی

گشاده‌روی‌تر از راز می‌پرستان باش

 

تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست

چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش

 

کدام جامه به از پرده‌پوشی خلق است؟

بپوش چشم خود از عیب خلق و عریان باش

 

درون خانه‌ی خود، هر گدا شهنشاهی است

قدم برون منه از حد خویش، سلطان باش

 

ز بلبلان خوش‌الحان این چمن صائب

مرید زمزمه‌ی حافظ خوش‌الحان باش

 

صائب تبریزی



زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست


زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

 

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه‌ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

 

چیست این سقف بلند ساده‌ی بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

 

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

 

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه‌ی لله نیست

 

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

 

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

 

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 

بنده‌ی پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی است

عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست

 

حافظ