لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است


هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است

عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است

 

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد، بصر است

 

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

گو به نزدیک مرو، کآفت پروانه پر است

 

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است

 

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

آدمی خوی شود ور نه همان جانور است

 

شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه‌تر است

 

من خود از عشق لبت فهم سخن می‌نکنم

هرچ از آن تلخ‌ترم گر تو بگویی شکر است

 

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپر است

 

من ازین بند نخواهم به در آمد همه عمر

بند پایی که به دست تو بود، تاج سر است

 

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است

 

سعدی



بنده وار آمدم به زنهارت


بنده وار آمدم به زنهارت

که ندارم سلاح پیکارت

 

متفق می‌شوم که دل ندهم

معتقد می‌شوم دگر بارت

 

مشتری را بهای روی تو نیست

من بدین مفلسی خریدارت

 

غیرتم هست و اقتدارم نیست

که بپوشم ز چشم اغیارت

 

گر چه بی طاقتم چو مور ضعیف

می‌کشم نفس و می‌کشم بارت

 

نه چنان در کمند پیچیدی

که مخلص شود گرفتارت

 

من هم اول که دیدمت گفتم

حذر از چشم مست خونخوارت

 

دیده شاید که بی تو بر نکند

تا نبیند فراق دیدارت

 

تو ملولی و دوستان مشتاق

تو گریزان و ما طلبکارت

 

چشم سعدی به خواب بیند خواب

که ببستی به چشم سحارت

 

تو بدین هر دو چشم خواب آلود

چه غم از چشم‌های بیدارت

 

سعدی



ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم


ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

 

دل بیمار شد از دست، رفیقان مددی

تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

 

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

 

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

 

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

 

سایه‌ی طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایه‌ی میمون همایی بکنیم

 

دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست

تا به قول و غزلش ساز و نوایی بکنیم

 

حافظ



پیش تو بسی از همه کس خوارترم من


پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

زان روی که از جمله گرفتارترم من

 

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادارترم من

 

بر بی کسی من نگر و چاره‌ی من کن

زان کز همه کس بی کس و بی یارترم من

 

بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد

زارم بکشی کز که ستمکارترم من

 

وحشی به طبیب من بیچاره که گوید

کامروز ز دیروز بسی زارترم من

 

وحشی بافقی



دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست


دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

 

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد

آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

 

از آتش سودای تو و خار جفایت

آن کیست که با داغ نو و ریش کهن نیست

 

بسیار ستمکار و بسی عهدشکن هست

اما به ستمکاری آن عهدشکن نیست

 

در حشر چو بینند بدانند که وحشی است

آن را که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

 

وحشی بافقی



همخواب رقیبانی و من تاب ندارم


هم‌خواب رقیبانی و من تاب ندارم

بی‌تابم و از غصه‌ی این خواب ندارم

 

زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود

درمانده‌ام و چاره‌ی این باب ندارم

 

آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احباب

دارم گله از خویش و ز احباب ندارم

 

ساقی می صافی به حریفان دگر ده

من درد کشم، ذوق می ناب ندارم

 

وحشی صفتم این همه اسباب الم هست

غیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم

 

وحشی بافقی



گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد


گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

 

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

 

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

 

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

 

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

 

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

 

فغان که در طلب گنج نامه‌ی مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

 

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

 

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

 

حافظ



تو را نادیدن ما غم نباشد


تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

 

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

 

عجب گر در چمن بر پای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

 

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

 

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می‌کنی محکم نباشد

 

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی‌آدم نباشد

 

مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

 

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

 

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عشق بی همدم نباشد

 

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

 

حدیث دوست با دشمن نگویم

که هرگز مدعی محرم نباشد

 

سعدی



بود آیا که خرامان ز درم بازآیی ؟


بود آیا که خرامان ز درم بازآیی ؟

گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایی ؟

 

نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن، که خیالی شدم از تنهایی

 

گفته بودی که بیایم، چو به جان آیی تو

من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی ؟

 

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

 

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب

به که بینم ؟ که تویی چشم مرا بینایی

 

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

 

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید

وین عجب‌تر که تو خود روی به کس ننمایی

 

گفتی از لب بدهم کام عراقی روزی

وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

 

عراقی



هر جا که وصف آن بت کافر نوشته ایم


هر جا که وصف آن بت کافر نوشته‌ایم

بی‌باک و مست و شوخ و ستمگر نوشته‌ایم

 

القاب دل که خانه‌ی ناموس و ننگ سوخت

رسوا، خراب و خودسر و ابتر نوشته‌ایم

 

سر کرده‌ایم تذکره‌ی بی‌گنه کشان

از جمله نام تیغ تو بر سر نوشته‌ایم

 

مردیم و بی تو خانه‌ی ما گور ما شده است

تاریخ مرگ و مرثیه بر در نوشته‌ایم

 

هم پیش قاصد از غم دل، هم به سوی یار

بسیار گفته‌ایم و مکرر نوشته‌ایم

 

کاغذ حریف آتش سوزان نمی‌شود

احوال خود به بال سمندر نوشته‌ایم

 

واقف در آرزوی قدم بوس دلبران

خود را به خاک راه برابر نوشته‌ایم

 

واقف لاهوری



ز صدرم راند یار از آستان هم


ز صدرم راند یار، از آستان هم

زمین گرید به حالم، آسمان هم

 

متاع سنگ طفلان را به کویش

خریدارم اگر باشد گران هم

 

قراری نیست رنگ شادی و غم

بهار این چمن دیدم، خزان هم

 

کجا بفروشم این دل را که دارم

ز داغش مهر و از زخمش نشان هم

 

زمین گیرم به کویش، برنخیزم

نشیند بر سرم گر آسمان هم

 

به خون تشنه است ترک چشمش ای دل

مشو ایمن اگر بخشد امان هم

 

ز شست یار تیری داشتم چشم

نصیب دشمنان گردید آن هم

 

ز خوش مژگان و خوش دنباله چشمی

به جانم می‌رسد خنجر، سنان هم

 

مرا این ناله مخصوص قفس نیست

که می‌نالیدم اندر آشیان هم

 

نمی‌دانم چه بد کردم که آن شوخ

سبک بگذشت از من، سرگران هم

 

نوآموز جفا طفلی ولیکن

ز دستت پیر می‌نالد، جوان هم

 

ز من واقف به آن بی‌درد گویی

چو دل بردی ببر این نیم جان هم

 

واقف لاهوری



وصل تو به خواب دید نتوان


وصل تو به خواب دید نتوان

این گل به خیال چید نتوان

 

با تیغ زبان پندگویان

ما را ز شما برید نتوان

 

برخیز دلا رویم از این کو

زین بیش جفا کشید نتوان

 

این است اگر تپیدن من

در وصل هم آرمید نتوان

 

هر چند به دست کس نیایی

دست از طلبت کشید نتوان

 

پیکان تو چون دل عزیز است

در پهلوی غیر دید نتوان

 

دل لعل گران بهاست، خوبان

ارزان ز کسی خرید نتوان

 

گیرم که دماغ دیدنت نیست

غمنامه‌ی من درید نتوان

 

می‌نالم بس که ناتوانم

آواز مرا شنید نتوان

 

تو قید شهید غم چه دانی ؟

بهر تو به خون تپید نتوان

 

برگشت به سینه آه نومید

آن جا که تویی رسید نتوان

 

هر چند برانی از در خویش

رفتن ز تو ناامید نتوان

 

روزی احوال واقف آن شوخ

پرسید ولی شنید نتوان

 

واقف لاهوری



غارت نموده ای همه را عقل و دین همه


غارت نموده‌ای همه را، عقل و دین همه

غارتگران برند ولیکن نه این همه

 

سرمایه‌دار ناز تویی، دلبران گدا

خرمن از آن توست، بتان خوشه‌چین همه

 

گفتی کدام عشوه‌ی من دلنشین توست

ای گشته عشوه‌های توام دلنشین همه

 

آسوده نیستم ز کمان ابروان دمی

هستند بهر یک دل ما در کمین همه

 

ای ماه پیش از این تو همه مهر بوده‌ای

اکنون چه شد که مهر تو گردید کین، همه ؟

 

کی لاله‌ها به روی تو از رنگ دم زنند

دارند داغ بندگی‌ات بر جبین همه

 

تو پادشاه حسنی و خوبان نوشته‌اند

خط غلامی‌ات به خط عنبرین همه

 

واقف چه زندگی است که از درد دوری‌ات

انفاس من شده نفس واپسین همه

 

واقف لاهوری



چشم و ابرو خط و خال تو مرا خواهد کشت


چشم و ابرو، خط و خال تو مرا خواهد کشت

به جمالت که جمال تو مرا خواهد کشت

 

چند در پهلویم افسرده نشینی ای دل

دور شو ور نه ملال تو مرا خواهد کشت

 

می‌کند میل به هر سو ز نسیمی قد تو

نازکی‌های نهال تو، مرا خواهد کشت

 

فکر قتلم مکن ای شوخ که آخر روزی

بی‌خبر از تو، خیال تو مرا خواهد کشت

 

گر به صد حیله برم جان، شب هجران از غم

شادی روز وصال تو مرا خواهد کشت

 

بوی خون می‌دمد از رنگ لباسی که تو راست

روزی این جامه‌ی آل تو مرا خواهد کشت

 

نیست ممکن که به دست هوس افتد کمرش

واقف این فکر محال تو مرا خواهد کشت

 

واقف لاهوری



دردمند از کوچه ی دلدار می آییم ما


دردمند از کوچه‌ی دلدار می‌آییم ما

آه کز دار الشفا بیمار می‌آییم ما

 

عشق، ما را عاقبت در بزم او بی‌قدر ساخت

یار کم می‌خواهد بسیار می‌آییم ما

 

در سر ما عشق، شور مستی منصور ریخت

پای کوبان تا به پای دار می‌آییم ما

 

زخمی تیغ جفا از کوی خوبان می‌رسیم

گل به سر داریم و از گلزار می‌آییم ما

 

نیست واقف هم زبان ما در این محفل کسی

شمع می‌لرزد چو در گفتار می‌آییم ما

 

واقف لاهوری