لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

خوشم که عمر گرانمایه را تباه نکردم


خوشم که عمر گران‌مایه را تباه نکردم

به جز شراب نخوردم، به جز گناه نکردم

 

به غیر تاک‌نشانان، نشان کس نگرفتم

به غیر ساقی مجلس، به کس نگاه نکردم

 

به جز ضیافت مستی، به جز پیاله پرستی

خدا گواه نرفتم، خدا گواه نکردم

 

اگر چه توبه نمودم، ولی چو خواجه نبودم

که صبر تا شب عید و هلال ماه نکردم

 

به جرم دامن پاکم اگر به بند فتادم

برادرانه کسی را فرو به چاه نکردم

 

هزار بار اگر مست باده‌ات شدم اما

برای مرتبه‌ای آب زیر کاه نکردم

 

مهدی ملکی



گیرم از این قماش کسی جا به جا شده است


گیرم از این قماش کسی جا به جا شده است

این تاج و تخت کهنه بسی جا به جا شده است

 

رنگی عوض شده است ولی فتنه‌ها یکی است

حیران مشو که بوالهوسی جا به جا شده است

 

آزادی از نگاه تو ای ساده‌لوح چیست ؟

از دید ما فقط قفسی جا به جا شده است

 

عمرت چو باد می‌گذرد فکر چاره باش

چشمی به هم زدی، ارسی جا به جا شده است

 

فریاد می‌زنی و به جایی نمی‌رسی

آهی کشیده‌ای، نفسی جا به جا شده است

 

غمگین مباش ای دل از این رفت و روب‌ها

بادی وزیده است و خسی جا به جا شده است

 

حسین جنتی



دوانده ما را هوای شوقت به رنگ رم کردن غزالی


دوانده ما را هوای شوقت به رنگ رم کردن غزالی

هلاک وصلم چنان که افتد به چشمه‌ای کوزه‌ای سفالی

 

بریده‌ای ناف آرزو را به تیغ دوری ز روز اول

کدام مطلب ؟ کجاست حاجت ؟ چه طرز دعوی و کو سؤالی ؟

 

بلوغ امکان به بندگانت دمیده از فیض خاص و عامت

چنان که در ساحت بلندت رسیده نقص مرا کمالی

 

به جز در آیینه‌ی مثالش ظرافت آن دهان که دارد ؟

کسی بدان لب نمی‌برد راه اگر نگوید سخن به سالی

 

شکست معنی، گداخت دفتر، گذشت جوهر، گسیخت مطلب

دو شیشه پر کن شراب و ما را ببر سوی خانه‌های خالی

 

بلوغ حسرت منم که اینجا قیامت روز حشر دارم

هزار کام از تو برگرفتم ولی نرفت از دلم ملالی

 

محمد سهرابی



بر برگ گل ز رشته ی تسبیح ژاله ها


بر برگ گل ز رشته‌ی تسبیح ژاله‌ها

خواندیم از کرامت باران، حواله‌ها

 

فردا که غیر حسن، شفیعی پدید نیست

ماییم و دست و دامن چشم غزاله‌ها

 

ای ماهی تلاطم وحدت، ادب بورز !

بشکن به افتخار قد موج، باله‌ها

 

توضیح وضع عالم امکان، همان دویی است

دایی نمی‌شوند از این حیث خاله‌ها

 

لب بر لب پیاله رساندن حکایت است

تا خط به خط عمل نکنی بر رساله‌ها

 

محمد سهرابی



شد مشرق پیاله از آفتاب روشن


شد مشرق پیاله، از آفتاب روشن

یارم قدح گرفته، چشم شراب روشن

 

بیچاره قاصد ما، مکتوب در بغل سوخت

از بس به نامه‌ی ما دادی جواب، روشن

 

عشق قدیمی ما در گریه شعله‌ور شد

کبریت کهنه‌ای را کردم در آب، روشن

 

محمد سهرابی



از باغ میبرند چراغانی ات کنند


از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

 

پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ایست که قربانی‌ات کنند

 

فاضل نظری



دل می ستاند از من و جان می دهد به من


دل می‌ستاند از من و جان می‌دهد به من

آرام جان و کام جهان می‌دهد به من

 

دیدار تو طلیعه‌ی صبح سعادت است

تا کی ز مهر طالع آن می‌دهد به من

 

دلداده‌ی غریبم و گمنام این دیار

زان یار دلنشین که نشان می‌دهد به من

 

جانا مراد بخت و جوانی وصال توست

کو جاودانه بخت جوان می‌دهد به من

 

می‌آمدم که حال دل زار گویمت

اما مگر سرشک امان می‌دهد به من

 

چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز

شوقت اگر هزار زبان می‌دهد به من

 

آری سخن به شیوه‌ی چشم تو خوش‌تر است

مستی ببین که سحر بیان می‌دهد به من

 

افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق

این بوی زلف کیست که جان می‌دهد به من

 

هوشنگ ابتهاج



با خنده اگر از من بازنده گذشته


با خنده اگر از من بازنده گذشته

شادم که مرا دیده و با خنده گذشته

 

بخشیده‌ام او را به رقیب و نتوان گفت

از آنچه به روز من بخشنده گذشته

 

از دست کج رهگذر باغ، گذشتیم

سیبی اگر از شاخه‌ی ما کنده، گذشته

 

گفتیم در آینده هم از عشق توان گفت

آنقدر نگفتیم… که آینده گذشته

 

هر کس که به حال من دلباخته خندید

با خنده رسیده است و سرافکنده گذشته

 

گفتی سر تو باز بجنگم ولی افسوس

عمریست قمار از من بازنده گذشته

 

حسین زحمتکش



گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار نه


گفته بودم بی تو می‌میرم ولی این بار نه

گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه

 

هر چه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست

خو نمی‌گیرم به این تکرار طوطی‌وار، نه

 

تا که پا بندت شوم از خویش می‌رانی مرا

دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه

 

دل فروشی می‌کنی گویا گمان کردی که باز

با غرورم می‌خرم آن را در این بازار نه

 

قصد رفتن کرده‌ای تا باز هم گویم بمان

بار دیگر می‌کنم خواهش ولی اصرار نه

 

گه مرا پس می‌زنی، گه باز پیشم می‌کشی

آنچه دستت داده‌ام نامش دل است، افسار نه

 

می‌روی اما خودت هم خوب می‌دانی عزیز

می‌کنی گاهی فراموشم ولی انکار نه

 

سخت می‌گیری به من با این همه از دست تو

می‌شوم دلگیر شاید نازنین، بیزار نه

 

پریناز جهانگیر عصر



بگذار چشم مست تو افسونگری کند


بگذار چشم مست تو افسونگری کند

شب را شمیم زلف تو نیلوفری کند

 

بگذار گیسوان سیاهت بریزد و

انگشت‌های سرد مرا جوهری کند

 

پروانه‌ای سیاهم و ای کاش آتشی

یک شب مرا بگیرد و خاکستری کند

 

تنها شراب چشم خمار تو قادر است

میخانه را دوباره پر از مشتری کند

 

تلخ است این زمانه که باید شبانه‌روز

خنجر میان ما رفقا داوری کند

 

ما آهنین‌دلان به همین چرم دل‌خوشیم

تا کاوه‌ای بیاید و آهنگری کند

 

گهواره‌ای رها شده‌ام، کاش نیل غم

در حق من جفا نکند، مادری کند

 

پنداشت اینکه مثل خودش صاف و ساده‌ام

سنگی مرا به آینه یادآوری کند

 

سعید بیابانکی



با من چه کرده است ببین بی ارادگی


با من چه کرده است ببین بی‌ارادگی

افتاده‌ام به دام تو ای گل به سادگی

 

جای ترنج، دست و دل از خود بریده‌ام

این است راز و رمز دل از دست دادگی

 

ای سرو، ذکر خیر تو را از درخت‌ها

افتادگی شنیده‌ام و ایستادگی

 

جانی زلال دارم و روحی زلال‌تر

آموختم از آینه‌ها صاف و سادگی

 

با سکه‌ها بگو غزلم را رها کنند

شاعر کجا و تهمت اشراف‌زادگی

 

سعید بیابانکی



درون آینه ی روبرو چه می بینی ؟


درون آینه‌ی روبرو چه می‌بینی ؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می‌بینی ؟

 

تویی برابر تو ، چشم در برابر چشم

در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می‌بینی ؟

 

تو هم شراب خودی هم شرابخواره‌ی خود

سوای خون دلت در سبو چه می‌بینی ؟

 

به چشم واسطه در خویشتن که گم شده‌ای

میان همهمه و های و هو چه می‌بینی ؟

 

به دار سوخته این نیم‌سوز عشق و امید

که سوخت در شرر آرزو چه می‌بینی ؟

 

در آن گلوله‌ی آتش گرفته‌ای که دل است

و باد می‌بردش سو به سو چه می‌بینی ؟

 

حسین منزوی



آن چشم مست راه دلم را شبانه زد


آن چشم مست راه دلم را شبانه زد

این دزد تازه کار به دیوانه خانه زد

 

ایزد برای خلق زنخدان این پری

با سیب‌های نوبر شیراز چانه زد

 

انداخت شاعران قسم خورده را به بند

زلفت که لاف سلطنت عادلانه زد

 

گیسوی پر شکنج تو در آن شکنجه گاه

هشتاد ضربه بر تن من تازیانه زد

 

چشم تو و زبان من اینک ربوده‌اند

از هر که گوی حسن و غزل در میانه زد

 

بیهوده نیست شعر نوین با حضور ما

با دست رد به هر گل و بلبل نشانه زد

 

آن پشت چشم، پیش تو نازک نموده بود

این پیش من دم از غزل عاشقانه زد

 

از ذهن من گذشت همین چند لحظه پیش

این بوسه‌ای که بر یقه‌ی تو جوانه زد

 

علیرضا بدیع



دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من


دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من ؟

 

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

 

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز

چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من

 

ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا جدا من

 

نه چشم دل به سوئی، به باده در سبوئی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من ؟

 

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

 

سیمین بهبهانی



مپرس حال مرا روزگار یارم نیست


مپرس حال مرا، روزگار یارم نیست

جهنمی شده‌ام، هیچ کس کنارم نیست

 

نهال بودم و در حسرت بهار، ولی

درخت می‌شوم و شوق برگ و بارم نیست

 

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من

به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

 

مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده‌ای است

که هر چه هست ندارم، که هر چه دارم نیست

 

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید

بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست

 

فاضل نظری