مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

نمی توان به هم آغوشی ات قناعت کرد


نمی‌توان به هم‌آغوشی‌ات قناعت کرد

به حیرتم که چه‌سان می‌شود قبا قانع

 

طغرا مشهدی



‌بوسه‌ ای ده علی الحساب و مپرس


‌بوسه‌ای ده علی الحساب و مپرس

آرزوهای بی‌شمار مرا

 

واقف لاهوری



‏نشاط اين بهارم بی گل رويت چه كار آيد


‏نشاط اين بهارم بی گل رويت چه كار آيد

تو گر آيى طرب آيد بهشت آيد بهار آيد

 

بیدل دهلوی



صبح عیدی گذراندم بی تو


صبح عیدی گذراندم بی تو

که به روزم شب ماتم بگریست

 

احولی سیستانی



زندگانی بلوغ بی یاری است


زندگانی بلوغ بی یاری است

رفته رفته غریب خواهی شد

 

محمد سهرابی



رشکی آن روز که می‌رفت ز دنیا میگفت


رشکی آن روز که می‌رفت ز دنیا می‌گفت:

ای فلک یار مرا یار که خواهی کردن ؟

 

رشکی همدانی



گویند که یار دگری جوی و ندانند


گویند که یار دگری جوی و ندانند

بایست که قلب دگری داشته باشم

 

عماد خراسانی



گهی وصال و گهی هجر یار میکشدم


گهی وصال و گهی هجر یار می‌کشدم

به هر طریق غم روزگار می‌کشدم

 

نصیب اصفهانی



مپرس از چه چنین سر به میله میزنم امشب


مپرس از چه چنین سر به میله می‌زنم امشب

به مرغ خانگی از کار بال و پر چه توان گفت ؟

 

حسین جنتی



بستر آرام پروانه است خواب روز شمع


بستر آرام پروانه است خواب روز شمع

وای بر آن کس که بیدار است دائم یار او

 

صائب تبریزی



شکر خوش است ولیکن حلاوتش تو ندانی


شکر خوش است ولیکن حلاوتش تو ندانی

من این معامله دانم که طعم صبر چشیدم

 

سعدی



در این زمان که خمارم مطیع من میباش


در این زمان که خمارم مطیع من می‌باش

چو مست گشتم از آن پس در اختیار توام

 

مولوی



آه اگر دامن پاک تو نیارند به دست


آه اگر دامن پاک تو نیارند به دست

خستگانی که دریدند گریبانی چند

 

فروغی بسطامی



بالابلند عشوه گر نقش باز من


بالابلند عشوه‌گر نقش‌باز من

کوتاه کرد قصه‌ی زهد دراز من

 

حافظ



ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما


ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما

تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما

 

گر در میان نباشد پای وصال جانان

مردن چه فرق دارد با زندگانی ما

 

ترک حیات گفتیم کام از لبش گرفتیم

الحق که جای رشک است بر کامرانی ما

 

سودای او گزیدیم جنس غمش خریدیم

یا رب زیان مبادا در بی زیانی ما

 

در عالم محبت الفت بهم گرفته

نامهربانی او با مهربانی ما

 

در عین بی‌زبانی با او به گفتگوییم

کیفیت غریبی است در بی زبانی ما

 

صد ره ز ناتوانی در پایش اوفتادیم

تا چشم رحمت افکند بر ناتوانی ما

 

تا بی‌نشان نگشتیم از وی نشان نجستیم

غافل خبر ندارد از بی‌نشانی ما

 

اول نظر، دریدیم پیراهن صبوری

آخر شد آشکارا راز نهانی ما

 

تا وصف صورتش را در نامه ثبت کردیم

ماندند اهل دانش پیش معانی ما

 

تدبیرها نمودیم در عاشقی فروغی

کاری نیامد آخر از کاردانی ما

 

فروغی بسطامی